نسلی که تجربه نشد
نویسنده: سامان میرزائیفرد
زمان مطالعه:5 دقیقه

نسلی که تجربه نشد
سامان میرزائیفرد
نسلی که تجربه نشد
نویسنده: سامان میرزائیفرد
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]5 دقیقه
گاهی تصور میکنم آسیب و ناراحتی اصلی نسل ما، آنگونه که بارها دربارهٔ بشر امروزی گفته شده، ناشی از بحران و یا فقدان معنا نیست. شاید ما، اساساً پیش از آنکه معنا را از دست بدهیم، فرصت تجربه را از دست داده باشیم.
هر نسل از دانشجویان، گذشته از درسها، جزوهها، کتابها و مدرکهایش، با مجموعهای از تجربههای مشترک تعریف شده و شکل میگیرد؛ دوستیهایی که در راهروهای دانشگاه آغاز میشوند، بحثهایی که پس از پایان کلاس ادامه پیدا میکنند، ساعتهایی که در سالن مطالعه و کتابخانه سپری میشوند، اضطراب پیش از امتحان، جدلهای بیپایان پس از امتحان، هیجان نخستین فعالیت دانشجویی، آشنایی با استادانی که شاید حداقل جرقهای در تغییر مسیر فکری دانشجوی جوان ایجاد کنند و حتی پرسههای مطلقاً بیهدف در محوطهٔ دانشگاه، همه بخشی از تجربهای هستند که از فرد و از دانشجو، عضوی از یک جامعه میسازند.
اما برای بسیاری از ما، دانشگاه بیش از آنکه تجربه شود، به یک سامانه تبدیل شد؛ کلاس به لینک بدل شد، حضور به اتصال اینترنت، مشارکت به روشنکردن میکروفون و وبکم. آموزش در بسیاری موارد، بیشازپیش به فرایندی تقلیل یافت که در آن مهمتر از یادگیری یا هرگونه فایدهمندی دیگری، ثبتشدن نمره در دفتر نمره سامانه آموزشی بود.
مشابه این موقعیت البته، برای اولینبار محصول یک بیماری جهانیِ تا حد زیادی گریزناپذیر بود. همهگیری کرونا آغازگر این روند معیوب بود، اما علیالظاهر پایان آن نبود. سالها پس از بازگشت زندگی اجتماعی و تجارب جمعی، بسیاری از مشکلات آن دوره همچنان حلنشده باقی ماندند: زیرساختهای ناکارآمد، کیفیت نابرابر آموزش و ارزشیابیهایی که گاه بیش از آنکه سنجش دانش باشند، سنجش توانایی عبور از موانع اداریاند و دانشگاهی که در برخی موارد بیش از آنکه محل تجربهٔ زندگی علمی باشد، به بنگاهی برای دریافت مدرک شباهت پیدا کرده است.
در چنین شرایطی ما از دانشگاه فارغالتحصیل میشویم، اما بسیاری از ما احساس نخواهیم کرد واقعاً تجربهٔ دانشجویی را، آنطور که بایدوشاید، پشت سر گذاشتهایم. ما ظاهراً ساعتهای طولانی آموزشی را پشت سر گذاشتهایم، اما گاه نخواهیم توانست به همان نسبت واقعاً از یادگیری سخن بگوییم. ما در شبکههای اجتماعی با عدهٔ قابلتوجهی در ارتباطیم، اما همزمان احساس تنهایی، انزوا و گسست اجتماعی، به شکلی کمسابقه در میان نسل جوان گزارش میشود؛ تنهایی، انزوا و گسست از چیزهایی که میتوانستند باشند، اما نیستند.
این وضعیت را نمیتوان تنها با اتکا به ویژگیهایی در سطح فردی توضیح داد. این مسئله فراتر و تا حد زیادی اجتماعی است. پر واضح است که انسان برای معنا، هویت و حتی سلامت روان خود به پیوندهای جمعی نیاز دارد. هنگامی که این پیوندها تضعیف میشوند، صرفاً روابط اجتماعی آسیب نمیبینند؛ بلکه خود فرد، روان و احساس تعلق وی نیز فرسوده میشود. در چنین شرایطی، فرد ممکن است نه فقط از دیگران، بلکه از فعالیتهای روزمره، اهداف شخصی و آیندهٔ خود نیز فاصله بگیرد و حتی با مفاهیم مرتبط به آنها بیگانه شود.
از این مجرا، مسئلهٔ امروز ما صرفاً کیفیت و سلامت آموزش نیست؛ شاید مسئلهٔ اصلی آن باشد که آموزش در اغلب موارد، دیگر بستر ایفای آن کارکرد اجتماعی و فرهنگی پیشین خود را در محیط دانشگاهی دارا نیست. در اصل، دانشگاه تنها محل انتقال دانش نبود، فضایی برای شکلگیری هویت، دوستی، همکاری، گفتوگو و تجربهٔ زندگی جمعی نیز بود. بدیهیست که هرچه این ابعاد کمرنگتر شوند، دانشگاه بخشی از ماهیت خود را از دست میدهد و در رسالت خود ناکام خواهد بود.
شاید بتوان در چنین اتمسفری، از برخی آثار ادبی با نگرشی نو یاد کرد. باوجوداینکه فاصلهٔ جهان عمومیت نسل ما با جهان فردی مثل صادق هدایت بسیار است، اما در اکثر آثار وی، از «بوف کور» گرفته تا «سگ ولگرد» و «سه قطره خون»، نوعی مواجهه با طردشدگی، بیگانگی و گسست دیده میشود. تجربهٔ انسانیِ نادیدهگرفتهشدن، همچنان آشناست؛ تجربهٔ موجودی که حضور دارد، اما احساس میکند حقیقت وی در حاشیه قرار گرفته است، قابللمس باقیمانده است. آیا تفاوتی ذاتی میان جنس این گسست و گسستِ موردتجربهٔ نسل ما وجود دارد؟ احتمالاً پاسخ مثبت است، اما اشتراکات ظریف آنها قابلکتمان به نظر نخواهند رسید؛ مثلاً در «سگ ولگرد»، رنج تنها از گرسنگی یا سرگردانی نشئت نمیگیرد، از بیپناهی نیز ناشی میشود که میتوان آن را ناتوانی در یافتن جایی برای تعلق تعبیر کرد. شاید به دلیل همین تعلق که همواره یکی از بنیادیترین نیازهای روانشناختی انسان بوده است، چنین داستانی حتی دههها پس از نگارش، همچنان میتواند برای خوانندهای امروزی آشنا باشد.
بااینحال، به نظر میرسد خطرناکترین پیامد این وضعیت، شاید خودِ تنهایی یا ناامیدی نباشد؛ بلکه مزمن و عادیشدن آن باشد. جامعهها معمولاً یکباره دچار فرسایش نشده و در آنی در مسیر قهقرا و نابودی قرار نمیگیرند. افراد نیز به طور خاص یکباره نسبت به آینده و شرایط خود بیتفاوت نمیشوند. آنچه نگرانکننده به چشم میآید، موقعیتی است که وضعیت غیرعادی، عادی میشود. عادت، نقشی کلیدی در سازوکارهای روانی جهت حفظ انسجام خود دارد. هنگامی که انزوای اجتماعی یا فقدان تجربههای حقیقی و معنادار جمعی، یا در صورت عدم امکان آموزش حضوری، کیفیت پایین آموزش، ضعف زیرساختی، و بیماری مِتُدها، دیگر مسائلی قابلتأمل انگاشته نشوند و به بخشی بدیهی از زندگی روزمره تبدیل میشوند، بهرهوری ما در تمامی وجوه زندگی اصولاً تهدید میشود.
یکی از فقدانهای نسل ما، شاید فقدان فرصت تجربه باشد؛ فرصت تجربهٔ زیستن در یک دانشگاه زنده و واقعاً پویا، فرصت تجربهٔ اتحاد و تعلق واقعی به یک جمع دانشجویی، فرصت تجربهٔ ساختن دوستیهای پایدار و حقیقی در دانشگاه و فرصت تجربهٔ یادگیریِ ارزشمندتر از نمره.
در نهایت، به جملهٔ نخستین خویش باز میگردیم: شاید ما، اساساً پیش از آنکه معنا را از دست بدهیم، فرصت تجربه را از دست داده باشیم؛ شاید مادامی که نتوانیم دربارهٔ فقدانهای ذکرشده سخن بگوییم، نتوانیم بهدرستی دربارهٔ فقدان معنای حضور نیز سخن بگوییم؛ چرا که انسان به نظر، پیش از آنکه موجودی جویای معنا باشد، ابتدا موجودی تجربهکننده است و نسلی که فرصت تجربههای بنیادین خود را از دست بدهد، دیر یا زود ناچار خواهد شد دربارهٔ معنای آن فقدانها نیز بیندیشد.
کلیشهای خواهد بود، اما انسان در نهادِ خود به امید زنده است! یا بهتر است بگوییم چارهای جز امید ندارد! به امید روزهای بهتر، ورای کلیشهها... .

سامان میرزائیفرد
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.